متن سخنراني بابک احمدي در دفتر پژوهش هاي دکتر علي شريعتي
سير تحول مفهوم روشنفکري
تنظيم؛ پروين بختيارنژاد
فضاي فرهنگي يکصد سال اخير ما مملو از هتک حرمت، توهين و برچسب زدن و رد کردن عقيده ديگري بود. تحمل ديگري به ندرت اتفاق مي افتاد. در آن دوره هر کس در پي تدوين نظريه جامع و نهايي بود که با آن بتواند به همه مسائل پاسخ دهد و به ندرت آدمي پيدا شد که قبول کند حقيقت پيش او نيست و حتي توانايي کشف کل حقيقت را ندارد و نيازمند ديگران و گفت وگو و مکالمه با سايرين است. به شکرانه شرايط تازه يي که در دهه اخير در ايران اتفاق افتاد، مباحث تازه تري به جاي آن مباحث کهنه استاليني طرح شد. در ميان چپگرايان فضاي دموکراتيک تري پيدا شد. از اين طرف هم به شکرانه فعاليت هاي قبلي که ريشه اش به شريعتي، طالقاني، بازرگان و ديگر بزرگان مي رسد، نسلي جديد پيدا شدند و فضايي دموکراتيک را دامن زدند. در نتيجه امکان اين مکالمات فراهم شد. با تجربه يي که از روند برخي جريانات چپ دارم، در حال حاضر نسخه سوسيال دموکرات را در نظر دارم و در تمام آثاري که در زمينه سياست نوشته ام يا به شکلي به سياست مربوط مي شد، مثل کتاب معماي مدرنيته يا کتاب هاي ديگري در مورد مارکس هم از آنجايي که دانشجوي علوم سياسي و بعد فلسفه بوده ام، در حوزه فلسفه اروپاي قاره يي که دغدغه ذهنم است، با خيلي از بزرگان کنوني فلسفه ايران همراه و هم سخن نيستم.موضوعي که من با آن روبه رو بوده ام و بسيار به آن فکر کرده ام اين است که مفهوم روشنفکري اصلاً به چه درد مي خورد و کاربردش براي ما چه سودي دارد زيرا ما شاهد يک جنبش فکري هستيم که نسبت به نتيجه و وضعيت اجتماعي خود موضع دارند و نيز چيز ديگري مي خواهند و آن چيز ديگر حالا چه خوب تبيين شود، يا نشود براي ايشان روشنگر راه آينده است. چنين آدم هايي از شاخه هاي مختلف زندگي اجتماعي و فکري برمي آيند و پر و بال مي گيرند و بر نسل خود و نسل بعد از خود هم موثرند و کارهاي روشمند و علمي مي کنند و راه تازه يي را در ايران و فضاي فرهنگي آن باز مي کنند.تعداد چنين انسان هايي در تاريخ يکصد سال ايران که دلبسته به فرهنگ بودند و مي خواستند اوضاع سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي عوض شود و با حکومت ها هم به شکل هايي گوناگون همراه نبودند، زياد است. آنان گاه مجبور مي شدند در برابر حکومت ها تمکين کنند و گاهي هم به گونه يي سياسي يا مهم تر اخلاقي مقاومت تندي مي کردند و سزاي آن را هم مي ديدند، روزي به عقايدي دل مي بستند و روز ديگر از آن دور مي شدند. روزي آکادميسين نام مي گرفتند، روزي روشنفکر، روزي انقلابي.حکومت ها عليه «روشنفکران» هستند و زبان حکومت ها در عرض يکصد سال اخير به طور کلي مگر در استثناهايي زبان عدم همراهي با آنان بوده است. خود «روشنفکران» نيز با هم بي رحم بوده اند. شايد يکي از بهترين نمونه هايش شريعتي است، وقتي به زندگي او نگاه مي کنيم مي بينيم رنج هايي کشيده و دردهايي را تحمل کرده که به هيچ وجه حق هيچ انساني نبود و سپس مورد بي مهري کساني قرار مي گيرد که حداقلي از رنج هاي او را نکشيده اند. اين يک اصل زندگي فرهنگي ايران در سال هاي اخير است. حال پرسش من در اينجا در مورد تعريف روشنفکري است.آيا روشنفکر کسي است که کار فکري منظم و سيستماتيک مي کند؟ خوب به نظر مي آيد همه آدم هاي دنيا کار فکري مي کنند. هيچ کار يدي نيست که در آن رگه هايي از کار فکري، آن هم به شکلي از پيش تعيين شده و به عنوان پيشنهادهاي کار فکري منظم وجود نداشته باشد. ساده ترين کار، کار يک کارگر است که برمي گردد به يک دانايي و آن دانايي به قول ارسطو دانايي و حکمت عملي است و شناخت جهان يعني کار فکري. اين کار فکري براي همه پيش مي آيد. پس چرا ما دسته يي خاص را به عنوان روشنفکر نامگذاري مي کنيم.عملاً از بحث اينتليجنسياي روسي به بعد که من در کتابم از آن ياد کردم و موقعيت شان را توضيح داده ام، بحث روشنفکري در صد و پنجاه سال اخير در غرب در دنياي مدرن و فلسفه و علوم انساني به اين صورت طرح شد که روشنفکر کسي است که به عواقب اجتماعي کار فکري اش خيلي اهميت مي دهد و در نتيجه خيلي وقت ها با نظم حاکم نمي خواند و به نظر مي آيد در تعريف از روشنفکر آن مقاومت و مخالفتي که من به عنوان يک امر اخلاقي از آن ياد کردم، موثر خواهد بود. يعني سويه سياسي در تعريف از روشنفکر برجسته مي شود.در اينجا ما دچار مشکلي جديد مي شويم و آن اين است که آدم هاي زيادي در دوره هاي مختلف تاريخي کارهايشان تعبيرهاي متفاوتي به خود مي گيرد و آنچه آنها در دوره خودشان به عنوان امري مترقي ارزيابي مي کردند، به راحتي مي تواند در سال هاي بعد به امري در خدمت نوعي واپس رفتن و عقب افتادگي تبديل شود. آيا کساني در فضاي فرهنگي ما در توجيه نظام مخوف پليسي و استبدادي و استالينيستي اشتباه نمي کردند؟ آيا کارهايي که کردند در خدمت به مردم و زحمتکشان کشورشان بوده يا در راستاي عدالت بوده؟آنها طبعاً با تاويل خودشان مي توانند همه آن کارها را توجيه کنند. اما با تاويل اخلاقي ما نمي توانيم آن کارها را توجيه کنيم. مي بينيد که چه اختلاف فهمي وجود دارد. مثال مشهور اختلاف فهم سارتر و کامو در مورد جنگ الجزاير است. دو متفکر، دو اهل فرهنگ، دو فيلسوف و دو نويسنده که هر دو نفر دلبسته آزادي بودند، در جريان جنبش مقاومت فرانسه عليه نازي ها جنگيده و زندگي شان را به خطر انداخته بودند، در برابر جنگ الجزاير مواضع متضادي گرفته بودند و اين مواضع هنوز که هنوز است، مورد بحث است. ما هم هر دو آنان را «روشنفکر» مي خوانيم.يا زماني که آل احمد غرب زدگي را نوشت و آن موضع را در مقابل شيخ فضل الله گرفت و به تعبير برخي مترقي بود و به تعبير برخي مرتجع. از همه پيچيده تر اين است که آل احمد که زماني به جهان سوم مي انديشيد آثار فانون را مي خواند و از طريق خليل ملکي با مباحث تازه يي آشنا شد و در واقع جنبش فکري را هدايت مي کرد و بر مخاطبانش تاثيرگذار هم بود. همين نويسنده کتاب «سنگي بر گوري» که کتابي است به شدت مرد سالار و ضدزن را نوشته است.وقتي ما از عرصه اتفاق ها دور مي شويم، حوادث براي ما تاريخي مي شوند و زماني که کمي از حوادث و وقايع تاريخي دور مي شويم، اختلاف تاويل ها شکل مي گيرد و آن موقع آدم ها در دادگاهي قرار مي گيرند که اعمال شان در آن دادگاه از نظر برخي محکوم و مذموم و از نظر برخي ستايش شدني هستند.در نتيجه ما نمي توانيم از طريق مفهوم روشنفکري موقعيت آدم ها را مشخص کنيم. مفهوم روشنفکري گيج کننده است. من اينجا فقط در قلمرو کار فکري بحث نمي کنم و بحث را بيشتر سياسي و اجتماعي کردم. در نتيجه اين مفهوم روشنفکر به درد نمي خورد و چيزي را روشن نمي کند. اهل فرهنگ در جاهايي که کار مي کنند بايد ارزيابي شوند. آنجا که دايره المعارف نوشته مي شود آن کسي که اهل فرهنگ است بايد ارزيابي شود. در نتيجه هر تلاشي را بايد داخل ديسکورس يا گفتمان خود مورد ارزيابي قرار داد و حتي وقتي شما به هر کاري در قلمرو گفتمان نگاه مي کنيد، پيشرفتگي و واپس ماندگي کار روشن مي شود. معلوم مي شود که چه کسي چه تغييري کرده است. کوشش من اين است که براي کار روشنفکري يک تعريف پراگماتيک بدهم و تعريف من تعريفي ذات باور نيست چون به کار مربوط مي شود نه به ماهيت آدم ها.من امروز کار روشنفکري انجام مي دهم و فردا انجام نمي دهم، هر کسي برخي از کارهايش روشنفکرانه است و کار ديگرش نتايج روشنفکري به بار نمي آورد. تمام تاريخ روشنفکري صد سال ايران تاريخ منازعات افراد با همديگر است، نه بر سر عقايد. بخش عمده بي اعتقادي به کارهاي همديگر از آن جاها شروع مي شود و اينکه ما قدرت درک گفتماني را از دست مي دهيم و بحث را منتقل مي کنيم به اينکه گوينده کيست؟ چه کرده است و کجاها مي شود او را افشا کرد؟ ولي اين جدال روزي بايد به پايان برسد. بايد فکري براي اين جدل کنيم. راه برون رفت از آن، گفتمان است. گفتمان اين امکان را به ما مي دهد که کجا ما محدوديم و کجا در حال پيشرفت.کجا مي توانيم چيزهايي بگوييم، کجا نمي توانيم. کجا مي توانيم آزادي خود را تجربه کنيم و کجا امکان براي ما تنگ مي شود يا از بين مي رود.